قرار است در روزهای آینده کتابی با عنوان «آقای مهندس، زندگی و زمانه محمدرضا نعمتزاده» درباره زندگی و فعالیتهای محمدرضا نعمتزاده رونمایی شود؛ مدیری که نام او با بخش مهمی از تاریخ صنعت نفت و پتروشیمی ایران پس از انقلاب، از وزارت نفت و شرکت ملی صنایع پتروشیمی تا وزارت صنعت، معدن و تجارت، گره خورده است.
من هنوز این کتاب را نخواندهام و امیدوارم فرصتی پیدا کنم که آن را کامل بخوانم. بنابراین این نوشته نقد کتاب نیست. پرسشی است درباره میراث مدیری که همراه با نسلی از تکنوکراتهای جمهوری اسلامی، بهخصوص از دهه ۱۳۶۰ به بعد، در صنایع نفت، پتروشیمی، فولاد و دیگر صنایع بزرگ ایران به قدرت رسیدند.

این پرسش برای من موضوعی صرفاً تاریخی نیست. من از نوجوانی با صنعت نفت زندگی کردهام. پس از پایان دوره راهنمایی و قبولی در آزمون، وارد مجموعه هنرستان وزارت نفت در آبادان شدم، سپس در ابتدای دهه ۱۳۸۰ به استخدام شرکت ملی صنایع پتروشیمی درآمدم و نزدیک به دو دهه در بخشهای مختلف این صنعت کار کردم. در سالهای بعد نیز به عنوان روزنامهنگار، همچنان تحولات نفت، گاز و پتروشیمی، مدیران، هلدینگها، واگذاریها، منازعات کارگری و پروندههای فساد این حوزه را دنبال کرده و منعکس کردهام.
میراث محمدرضا نعمتزاده
از همین رو، امروز که قرار است روایت زندگی «آقای مهندس» منتشر شود، برای من یک سؤال اساسی وجود دارد: میراث محمدرضا نعمتزاده و مدیران همنسل او برای صنعت نفت و پتروشیمی ایران چه بود؟
بیتردید نمیتوان نادیده گرفت، در دورهای که نعمتزاده مدیریت شرکت ملی صنایع پتروشیمی را برعهده داشت، ظرفیت تولید پتروشیمی ایران بهطور قابل توجهی افزایش یافت، شرکتهای پتروشیمی در عسلویه و بندر ماهشهر توسعه پیدا کردند، طرحهای بزرگ متعددی تعریف شدند و پتروشیمی به یکی از مهمترین منابع درآمد ارزی ایران تبدیل شد. اینها بخشی از واقعیت است. اما همه واقعیت نیست.
مسئله این است که در آن دوره، «توسعه» بیش از هر چیز با تعداد پروژهها، ظرفیت تولید، کیلومتر خط لوله و میلیارد دلار سرمایهگذاری تعریف شد. کمتر کسی پرسید این توسعه قرار است چه نظام مالکیتی ایجاد کند، چه بر سر نیروی انسانی بیاورد، چه اثری بر شهرهای میزبان بگذارد و در غیاب شفافیت و نظارت، چه ظرفیت عظیمی برای رانت و فساد ایجاد خواهد کرد.
توسعه با شتاب، بدون معماری نهادی در نیمه دوم دهه ۱۳۸۰ و دهه ۱۳۹۰، نوعی شتاب بیسابقه برای گسترش صنعت پتروشیمی شکل گرفت. پروژه پشت پروژه تعریف شد. عسلویه با سرعت گسترش یافت. مجتمعهای پتروشیمی در نقاط مختلف کشور ساخته شدند و مدیران وقت از «جهش پتروشیمی» سخن گفتند. اما توسعه صنعتی فقط ساخت کارخانه نیست.

توسعه یعنی ساختن نظامی که بیست سال بعد نیز بتواند سالم، شفاف و پاسخگو کار کند. اگر صنعتی ساخته شود اما در کنار آن سازوکار مالکیت، نظارت، مدیریت منابع انسانی و پاسخگویی عمومی طراحی نشود، همان توسعه میتواند بعداً به بستری برای فساد و انحصار تبدیل شود.
مشکل صنعت پتروشیمی ایران دقیقاً از همین نقطه آغاز شد. خصوصیسازیهای گسترده در سالهای بعد، بهخصوص در چارچوب اجرای سیاستهای اصل ۴۴، بخش بزرگی از شرکتهای پتروشیمی را از مالکیت مستقیم دولت خارج کرد. البته نمیتوان همه این واگذاریها را مستقیماً به شخص نعمتزاده نسبت داد؛ بخش عمده آنها پس از دوره مدیریت او انجام شد.
اما پرسش تاریخی این است که آیا نسلی که این صنعت عظیم را طراحی کرد، برای روزی که دولت از مالکیت آن کنار برود، معماری نهادی مناسبی ساخته بود؟ آنچه امروز میبینیم پاسخ چندان امیدوارکنندهای به این پرسش نمیدهد.
خصوصیسازی یا انتقال قدرت؟
بخش بزرگی از صنعت پتروشیمی ایران در نهایت نه به یک بخش خصوصی رقابتی و مستقل، بلکه به صندوقهای بازنشستگی، هلدینگها، بانکها، شرکتهای سرمایهگذاری، نهادهای عمومی و مجموعههایی واگذار شد که بعدها اصطلاح «خصولتی» برای توصیف آنها رواج یافت.
هلدینگهای عظیمی مانند صنایع پتروشیمی خلیج فارس، تاپیکو، اهداف و مجموعههای دیگر شکل گرفتند؛ مجموعههایی با دهها شرکت، میلیاردها دلار صادرات و هزاران نیروی انسانی. این هلدینگها دیگر امروز فقط بنگاه اقتصادی نیستند. آنها شبکههای قدرتی مسئلهساز و انواع فسادهای اقتصادیاند.
انتصاب مدیرعامل یک پتروشیمی میتواند محل رقابت نمایندگان مجلس، مدیران هلدینگ، پیمانکاران و شبکههای سیاسی شود. استخدام چند صد نفر میتواند مسئلهای انتخاباتی شود و قراردادهای صنعتی میتوانند دهها و صدها میلیون دلار ارزش داشته باشند.

به این ترتیب، صنعتی که قرار بود نماد توسعه باشد، به یکی از مهمترین نقاط تلاقی پول، سیاست و قدرت در چهارچوب انواع فساد در ایران تبدیل شد. این همان چیزی است که من از آن به عنوان شکلگیری نوعی الیگارشی پتروشیمی یاد میکنم.
الیگارشی لزوماً به معنای وجود یک گروه مخفی از چند نفر نیست؛ میتواند ساختاری باشد که در آن گروه محدودی از مدیران، سیاستمداران، پیمانکاران و صاحبان سرمایه دائماً میان شرکتها، هلدینگها و نهادهای دولتی جابهجا شوند و دسترسی نامتناسبی به منابع عمومی پیدا کنند.
فساد، محصول یک مدیر نیست؛ محصول یک ساختار است. پروندههای بزرگ فساد در صنعت پتروشیمی طی دو دهه گذشته را نمیتوان نادیده گرفت. پرونده شرکت بازرگانی پتروشیمی با گردش مالی چند میلیارد یورویی یکی از مهمترین نمونههاست. پتروشیمی مهر، پروندههای مربوط به بازگشت ارز صادراتی، اختلافات متعدد در هلدینگها، مناقشات بر سر انتصاب مدیران و دهها پرونده دیگر نشان میدهند که مسئله فقط تخلف چند مدیر نیست.
مسئله یک ساختار است. ساختاری که در آن میلیاردها دلار پول جابهجا میشود اما دسترسی عمومی به اطلاعات مالکیت، قراردادها، نحوه انتصاب مدیران و گردش منابع محدود است.
من نمیگویم محمدرضا نعمتزاده مسئول کیفری همه فسادهایی است که سالها بعد در این صنعت رخ دادهاند. چنین ادعایی قابل دفاع نیست. اما میتوان از مسئولیت تاریخی او و دوستانش در قبال این وضع سخن گفت. مدیران بزرگ تنها در برابر پروژههایی که افتتاح کردهاند مسئول نیستند؛ در برابر ساختاری که پس از خود باقی گذاشتهاند نیز باید پاسخگو باشند.
نیروی انسانی و محیط زیست
اگر یک صنعت با سرعت بسیار بالا رشد کند اما شفافیت، نظارت و حکمرانی متناسب با آن رشد نکند، فساد یک حادثه استثنایی نخواهد بود؛ به یک خطر دائمی تبدیل میشود.
برای من که سالها در حوزه منابع انسانی صنعت پتروشیمی کار کردهام، شاید تلخترین بخش این ماجرا سرنوشت کارکنان باشد. در گزارشهای رسمی همواره از ظرفیت تولید، صادرات، سرمایهگذاری و تعداد پروژهها سخن گفته شده، اما کمتر از انسانهایی صحبت شده که این صنعت را ساختهاند.

پس از خصوصیسازی، بسیاری از کارکنان شرکتهای پتروشیمی با ابهام درباره وضعیت استخدامی، مزایا و بازنشستگی خود مواجه شدند. در عسلویه، اعتراضهای کارگری درباره قراردادهای پیمانکاری، حقوق، امنیت شغلی و شرایط کار سالهاست ادامه دارد و استخدامهای رانتی امری معمول شده است.
صنعتی که میلیاردها دلار درآمد تولید میکند هنوز نتوانسته برای بخش بزرگی از نیروی انسانی خود امنیت شغلی پایدار ایجاد کند. این تناقض کوچکی نیست. اگر توسعه صنعتی نتواند زندگی نیروی انسانی خود را بهتر کند، باید در تعریف آن توسعه تجدیدنظر کرد.
همین روزهای اخیر بار دیگر مسئله استخدام و عدالت در مناطق نفتخیز و صنعتی به بحران تبدیل شده است. در گچساران و منطقه لیشتر، اعتراض جوانان جویای کار به نحوه استخدامها و ادعاهای مربوط به دخالت و نفوذ در جذب نیرو به درگیری و تیراندازی انجامید.
من نمیگویم آنچه امروز در گچساران اتفاق افتاده نتیجه مستقیم تصمیم محمدرضا نعمتزاده در دهههای گذشته است. اما این رخداد بخشی از همان مسئله بزرگتر است. صنعتی عظیمی در یک منطقه ایجاد میشود، میلیاردها تومان و دلار گردش مالی دارد، اما جوان همان منطقه احساس میکند برای ورود به آن صنعت بیش از تخصص به رابطه، واسطه یا حمایت سیاسی نیاز دارد.
وقتی استخدام در یک شرکت نفتی یا پتروشیمی به مسئلهای انتخاباتی و طایفهای تبدیل شود، دیگر نمیتوان صرفاً از موفقیت صنعتی سخن گفت.
وجه دیگر این توسعه، محیط زیست است. عسلویه امروز فقط نماد پارس جنوبی و پتروشیمی نیست؛ نماد آلودگی و فشار شدید بر محیط زیست نیز هست. در مدل توسعه دهههای گذشته، هزینه زیستمحیطی اغلب در حاشیه قرار گرفت. ارزش تولید محاسبه شد. ارزش صادرات محاسبه شد.

اما قیمت آلودگی هوا، فشار بر منابع طبیعی، بیماریهای ناشی از صنایع و کیفیت زندگی مردم مناطق میزبان کمتر در محاسبات وارد شد. اگر هزینه واقعی توسعه از ترازنامه حذف شود، آمار رشد میتواند بسیار فریبنده باشد.
شاید در کتاب جدید از محمدرضا نعمتزاده به عنوان یکی از معماران توسعه صنعتی ایران یاد شود و قطعاً او و همکارانش حق دارند روایت خودشان را از این دوران ارائه کنند. اما تاریخ را فقط مدیران بازنشسته نمینویسند. کارگران، کارکنان، مردم مناطق صنعتی و نسلهایی که با پیامد تصمیمهای آنها زندگی کردهاند نیز حق روایت دارند.
ممکن است یک مدیر صدها پروژه ایجاد کرده باشد و همچنان درباره پیامدهای تصمیمهایش مورد پرسش قرار گیرد. ممکن است ظرفیت پتروشیمی را چند برابر کرده باشد، اما ساختاری نیز به جا گذاشته باشد که بعدها در آن خصوصیسازی رانتی، نفوذ سیاسی، فساد و بیثباتی نیروی انسانی رشد کرده باشد.
از نظر من، میراث محمدرضا نعمتزاده را نمیتوان فقط با عبارت «پدر توسعه پتروشیمی» توضیح داد. او نماینده نسلی از مدیران است که کارخانه ساختند، ظرفیت ایجاد کردند و صنعت ایران را گسترش دادند؛ اما در بسیاری موارد نهادی متناسب با این توسعه نساختند.
تیغ توسعهای که آنها بر پیکر اقتصاد ایران کشیدند، بسیار تیز بود. یک طرف آن کارخانه، صادرات و تولید بود. طرف دیگر، شبکههای قدرتمند اقتصادی، خصوصیسازیهای مسئلهدار، بحران نیروی انسانی، فشار زیستمحیطی، منازعات استخدامی و پروندههای فساد بود.
امروز که «زندگی و روزگار آقای مهندس» منتشر میشود، شاید پرسش اصلی نباید این باشد که محمدرضا نعمتزاده چند مجتمع پتروشیمی ساخت. پرسش مهمتر این است: این مجتمعها امروز در اختیار چه کسانیاند؟ سودشان به کجا میرود؟ کارکنانشان چه سرنوشتی دارند؟ مردم مناطق میزبان چه سهمی از آنها بردهاند؟ چرا مدیرانشان گاه موضوع رقابت سیاسیاند؟ چرا استخدام در آنها به مسئله نفوذ تبدیل میشود؟ و چرا صنعتی که قرار بود یکی از موتورهای توسعه ایران باشد، امروز یکی از اصلیترین میدانهای منازعه بر سر ثروت، رانت و قدرت است؟
شاید مهمترین پرسشی که باید در برابر روایت «آقای مهندس» گذاشت همین باشد: آقای مهندس، صنعت را بزرگ کردید؛ اما آیا واقعاً آن را توسعه دادید؟
